#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_390
ــ راست می گه این آیت ا... ، واسه این چیزا حرص نخور! از لحنم خنده اش گرفت و لبخند به لباش باز گشت و در نهایت پررویی گفت:
ــ یعنی می گی بمونم ؟ نرم با پارتیت حرف بزنم ؟
مات و مبهوت بهش زل زدم صدای خنده ى جفتشان بلند شد. ارغوان میان خنده گفت :
ــ خداییش روی تو با امیرعلی رو، با هم این سفید کرده !
پوفی کشیدم و در حالی که شالم را روی سر مرتب می کردم گفتم :
ــ از این به بعد صداش می کنم سنگ پا !
خنده شان خنده را به لبان من هم دعوت کرد و با هم از اتاق بیرون رفتیم. میز بزگ چوبی به همراه صندلی های چوبی در وسط باغ ، ما را به آن سمت کشاند. بچه ها روی صندلی ها نشستند و ما هم به تبعیت از آنها نشستیم. دختر ها یک سمت و پسرها سمت دیگر. نگام سرخودانه چرخید و امیرعلی را یافت . نگاش را روی من متمرکز کرده بود. نگام را گیر انداخت و لبخند جذابی زد، که بند دلم را پاره کرد . به سرعت نگاه ازش گرفتم و بی هدف به اطراف نگریستم .غذامان را آوردند و همگی مشغول شدیم . فاطمه به شوخی گفت:
ــ الان این کوبیده رو بخوریم کی باید هضم شه ، کی بخوابیم؟ ارغوان لقمه ای در دهانش گذاشت و با همان دهان پُر گفت :
ــ یه چرخ تو باغ بزنی هضم می شه ، اگرم نمی خوری بفرستش این ور! فاطمه با حالتی بامزه ظرفش را به سمت خودش کشید :
ــ چشمت رو از ظرف غذای من بردار، که از کاسه درش میا رما! من خندیدم و آن دو تا آخر غذا به کل کل هاشان ادامه دادند. بعد از صرف غذا هر کس به سویی رفت. فاطمه و ارغوان برای قدم زدن رفتند، تا به قول خودشات غذایشان هضم شود. من به باغ
رفتم و روی تخته سنگی بزرگ نشستم . نگام به همه جا سرک کشید. بوی خوش چای از سمار ذغالی به زیر بینیم می زد و برای خوردنش بی تابم می کرد. در حال خودم غرق بودم که دیدم شمس به
romangram.com | @romangram_com