#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_389
ارغوان با تته پته گفت ؟
ــ نه استاد چیز خاصی نبود. ــ ده دقیقه دیگه توی محوطه ى باغ شام می دن، لطفا دیر نکنین !
ــ چشم استاد ممنون . ارغوان در را بست و نفس حبس شده اش را به شدت بیرون فوت کرد:
ــ وای تلف شدم ! عجب جذبه ای داره ، همچین نگام می کرد انگار ارث باباش رو من بالا کشیدم !
فاطمه سر و وضع اش را مر تب کرد و با ناراحتی گفت :
ــ خدا منو ببخشه ، حتما صدای خنده هامم رفته بیرون . خدا بگم چیکارتون کنه دین و ایمونمو به باد دادین . نگاهی بهش کردم :
ــ تقصیر خودت بود، می خواستی انقدر رو اعصاب نباشی! از الان بگم بازم بخوای روی مخم
راه بری همین جوری تنبیه ات می کنم .
چشم غره ای بهم زد و از جاش بلند شد . ارغوان با دیدن صورت پکرش دلش سوخت :
ــ حالا گیریم که صدات رفته باشه ، کی می خواد بفهمه صدای تو بوده؟ سه تا دختر اینجاست؛ نگران نباش ، شک و تردید که وسط باشه حرام هم حلال می شه! خنده ام گرفت : ــ فتوای جدید می دی شما ؟مگه مرجع تقلیدی ؟ چپکی نگام کرد و اشاره ای به فاطمه زد. بلند شدم و رفتم طرفش؛ ناغافل صورتش را بوسیدم
و گفتم :
romangram.com | @romangram_com