#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_388
ارغوان نگاهی به پیرامونمان انداخت :
ــ باید رو زمین بخوابیم ؟
فاطمه چرخی زد و روی سینه دراز کشید .آرنج هاش را تکیه گاه صورتش کرد و گفت :
ــ ای داد بر من ! دخترمون حتما باید رو تخت بخوابه نورا! برو به پارتیت بگو....
باقی حرف اش در میان حمله ى من گم شد و صدای جیغش در آمد .چند تا آرام روی پشتش زدم و با حرص گفتم :
ــ کُشتی منو دختره ى کنه ! ول کن نیستی نه ؟ الان نشونت می دم !
شروع کردم به قلقلک دادنش . خنده اش قطع نمی شد و جیغ های کوتاه میان خنده ها می کشید .
ارغوان تشویقم کرد :
ــ باریکلا نورا، حسابش رو برس دختر ه ى پر رو رو! دیوونه امون کرد با این زبون درازش! کمی دست کشیدم تا نفسی تازه کند. قصد کشتنش را که نداشتم ، داشتم ؟ به شدت نفس نفس می زد و صورتش سرخ شده بود . بریده بریده گفت :
ــ خیلی نامردین جفتتون، الان می رم به پارتیت می گم نمی خوام با شما تو یه اتاق بمونم! به سویش خیز برداشتم که جیغ کشید و بعد بلافاصله دستش را روی دهانش گذاشت. صدای کوبش در ما را به خود آورد . ارغوان بلند شد و در را باز کرد. صدای شمس به گوشم خورد:
ــ اتفاقی افتاده ؟ صدای جیغ شنیدم !
romangram.com | @romangram_com