#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_387

ــ اینجا واقعا قشنگه بچه ها ! یه دنیا ممنونتونم که اصرار کردین بیام ، این بهترین هدیه ى تولدیه که تا حالا گرفتم !

ارغوان لبخند زد و کوله اش را گوشه ای گذاشت . روی صندلی چوبی که به همراه یک میز گرد چوبی کوچک در گوشه ای دیگر قرار داشت ، نشست و گفت :

ــ خیلی قشنگه ، کاملا با سبک زندگی های الانمون متفاوته .

فاطمه چادرش را برداشت و از پنجره نگاهی به بیرون کرد . باید پرده رو بندازیم تا بتونیم راحت باشیم. کنارش رفتم و به بیرون خیره شدم :

ــ فعلا بذار بمونه، از این منظره لذت ببریم .

بعضی از بچه ها هنوز توی باغ بودند؛ گویا این سبک باب میلشان نبود ،اما چاره ای جز پذیرفتن

نداشتند . ساعت از10 گذشته بود و ما هنوز شام هم نخورده بودیم .صدای قار و قور شکمم این

مطلب را بهم یاد آوری کرد:

ــ وای چقدر گشنمه! پس کی بهمون غذا می دن؟ فاطمه رفت روی زمین دراز کشید . دستهاش را از هم باز کرد:

ــ آخیش بدنم خشک شده بود . منم گشنمه، برو از پارتیت بپرس کی وقت شام می شه! ارغوان به خنده افتاد و من بهش اخم کردم :

ــ سرمو بردین با این مهملات ، از دست شما دو تا!


romangram.com | @romangram_com