#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_386
ــ ارغوان انقدر هِله هوله به خوردم می ده که فرصت نمی کنم کار دیگه بکنم . تو فقط چونه ات گرم می شه، خب چشمای منم گرم می شه دیگه!
ــ پس اینو بگو ! الان منم تغذیه ات می کنم خانم شکمو! زود از کیفش یک بسته تخمه در آورد :
ــ بیا بشکن تا خوابت بپره .
فاطمه عزمش را جزم کرده بود تا خواب را از سرم بپراند ناچار دست در بسته ى تخمه فرو کردم
مشتی برداشتم تا به شهر قمصر برسیم. تخمه شکستیم و فاطمه با مزه پرانی هاش مرا خنداد و
عاقبت در ماموریت خطیرش به موفقیت رسید . به طوری که نفهمیدم مسیر دو ساعته چطور طی شد. اتوبوس نگه داشت و کم کم پیاده شدیم و جلوی باغی بزرگ ایستادیم . دقایقی بعد
با راهنمایی اساتید وارد باغ شدیم . به محض ورود و دیدن ساختمان اقامتگاه صدای وای و ووی از هر طرف بلند شد . عده ای با ذوق زدگی و عده ای ناراحت و عصبی .اقامتگاه کاملا به سبک سنتی ساخته شده بود . اتاق های کاهگلی با پنجره های بزرگ و بلند چوبی . سرتا سر باغ توسط چراغ های پایه بلند و کوتاه روشن بود . حمام ها و سرویس بهداشتی به صورت عمومی در گوشه ای از باغ قرار داشت . محو آن همه زیبایی بودم ؛ متوجه نشدم کی پذیرش شدیم و کی کلید اتاقی در
اختیارمان قرار گرفت . فقط دانستم که با فاطمه و ارغوان هم اتاق شدیم . فاطمه سر به سرم
می گذاشت که پارتیمان کلفت است و شمس بهمان اتاق اختصاصی داده. جوابش تشر های گاه و بیگاه من بود و تایید و هر و کر ارغوان . اتاق ها در یک ردیف و رو به روی هم قرار داشت .با درهای بلند چوبی که دو لنگه داشت و از شیشه هاش داخل اتاق ها پیدا بود .وسط ساختمان دو طبقه که ایوان به شمار می رفت ، جوی باریک آبی جریان داشت و صدای آب روان به آدم شور و نشاط می بخشید . در فواصل منظم میز های کوچک چوبی قرار داشت که رویش آفتابه لگن مسی، رادیوی قدیمی ، کوزه های بزرگ و کوچک و سماور قدیمی تعبیه شده بود؛ کهن بسیار چشم نواز بود حسابی سر ذوقمان آورد . در دو طرف آبراه گلدانهای کوچک سفالی با گل های رنگانگ شمعدانی گذاشته بودند که طراوت خاصی به محیط می بخشید. سقف ها بلند و چوبی بود و پنکه های سقفی ازشان آویزان بود . فاطمه کلید را در قفل قدیمی اتاق انداخت و قفل را گشود؛ دو لنگه ى در را باز کرد وما وارد اتاق شدیم . اتاقی 12 متری با پنجره ای بزرگ و قدی، که یک سکوی پهن داشت .
پرده های پارچه ای زرد گل دار که به دو گوشه ى قاب پنجره جمع شده بود و حیاط و باغ باصفا به خوبی در دیدمان بود. روی سکو چند گلدان شمعدانی قرار داشت . سقف چوبی بود ؛
بوی سنت و کاهگل مشام را نوازش می کرد . گلیم زیبایی زینت بخش اتاق بود و رختخواب های تمیز با ملحفه های سفید ، بالشت های گرد با روکش مخمل قرمز، گوشه ای از اتاق منظم چیده شده بود. کوله ام را رها کردم و چرخی در اتاق زدم و با حظ وافر گفتم :
romangram.com | @romangram_com