#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_385
حمام فین کاشان در نظر اول برام مثل بهشت آمد؛ با درختان بلند و سر به فلک کشیده و آبراه های باریک که در سرتا سر باغ کشیده شده بود. ساختمان و معماری عجیب حمام تحسینمان را بر
انگیخت . راهرو های تو در تو ، با ارتفاع کم ؛ حوضچه های زیاد و نقاشی سقف ها ،توجه هر
بیننده ای را به خود جلب می کرد. الحق که معماران ایرانی در گذشته سرآمد مهندسین جهان بودند. تا وقتی که شب از راه رسید ، در میان آن راهروها و دالان ها گشت زدیم و اگر تابلوهای راهنما نبود چه بسا در آن راهروهای پیچ در پیچ گم می شدیم. راهنما تاریچه کلی حمام را برامان توضیح داد.
هوا خنک شده بود و نسیم ملایمی که می آمد روح آدم را تازه می کرد . با اینکه تمام روز در راه بودیم اما اصلا احساس خستگی نمی کردم و با ذوق و شوق جای جای باغ را با بچه ها زیر پا می گذاشتم . تا پایان ساعت اداری در باغ ماندیم و عاقبت تقریبا از باغ بیرونمان کردند. سوار اتوبوس شدیم. شمس نگاهی بهمان کرد و گفت :
ــ می دونم که با این برنامه ى فشرده خسته شدین اما مکانی که برای اسکان شبتون در نظر گرفتیم
اونقدر جذاب و دیدنی هست که قدری دیگه ماشین سواری رو تحمل کنین و به شهر قمصر برسیم که جاهای دیدنی زیادی داره .
دانشجوها با ذوق از این پیشنهاد استقبال کردند و شمس بالاخره دستور حرکت داد. تقریبا دو ساعت توی راه بودیم . به شدت خوابم گرفته بود و فاطمه که اینبار کنارم نشسته بود ،با سیخونک هاش نمی گذاشت چشمام را روی هم بگذارم . با غیظ گفت :
ــ دختره ى ور پریده! تا من می یام بغل دستش می گیره می خوابه ! نورا کشتمت چشماتو ببندی، گفته باشم ! به زور چشمام را باز کردم و نالیدم :
ــ تو چقدر بی رحمی دختر! دلم داره واسه یه ذره خواب می ره. اخم هاش را نشانم داد:
ــ بیخود، حالا ارغوان بیاد این طرف نیشت وا می شه خواب یاد می ره! چشمام را چند بار بستم و باز کردم . صاف نشستم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com