#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_384

توی محوطه ایستاده بودم و به دشت بزرگ خیره بودم . شمس از دور مرا دید و با طمانینه به کنارم آمد:

ــ سلام استاد.

ــ سلام خانم جوان، سفر چطور پیش می ره، بهتون خوش می گذره؟ با سرخوشی گفتم :

ــ خیلی زیاد! اینجا ها واقعا زیبا و دیدنیه؛ آدم هر لحظه با دیدن یه چیز جدید غافلگیر می شه. به سویم نظر افکند و لبخندی لبان بهم چسبیده اش را از هم گشود :

ــ خوبه که خوش می گذره ، حسابی برای شنبه و یه روز کاری جدید انرژی جمع کن.

ــ حالا نمی شد حرف شنبه رو پیش نمی کشیدین و یادم نمی آوردین چقدر شنبه کار دارم؟ لبش را به دندان گزید :

ــ اوه واقعا متاسفم! ولی با فرار از واقعیت که نمی شه نادیده اش گرفت ! نا خرسند بهش نیم نگاهی کردم. با نگاه مفرحی مرا زیر نظر داشت:

ــ درست نمی گم؟

ــ لجم از همینه که درست می فرمایین! به وضوح خنده اش گرفت، به طوری که با لبخندی که زد ردیف دندان های فک بالاش را دیدم و به این شاهکار خودم آفرین گفتم:

ــ برو دخترجون، دوستان ات منتظرتن . مرا ترک کرد و من پیش فاطمه و ارغوان رفتم . با دیدن چشمان پرسشگرشان بلافاصله گفتم :

ــ سوال جواب بمونه واسه بعد! لحن محکمم لب و لوچه شان را آویزان کرد.


romangram.com | @romangram_com