#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_382
ــ حفظ نیستم!
ــ خب زنگ بزن به من شماره ات بیافته .
ــ اونم حفظ نیستم !
با غیظ گوشی را از دستم کشید:
ــ خیر سرت شاگرد اول دانشکده ای، بعد یه شماره حفظ نیستی ؟
ــ حتما لازم نبوده !
چپ نگام کرد که فاطمه و من به خنده افتادیم و ارغوان بی حرف مشغول سیو شماره ها شد .
به سرعت برق و باد یک ساعت گذشت و دوباره سوار اتوبوس شدیم . امیرعلی را فقط از دور دیده بودم . نگام نمی کرد و این بهم فرصت می داد خودم را روبه راه کنم .مقصد بعدیمان شهر کاشان بود. طبق برنامه قرار بود اول به تپه های سیَلک برویم و بعد به حمام فین کاشان. فاصله ى
نیاسر تا کاشان کوتاه بود و خیلی زود رسیدیم . تپه های سیَلک جایی عجیب و تماشایی بود. یک صحرای بزرگ که جزو اولین تمدن های شهر نشینی ایران محسوب می شد و قدمتش به هفت
هزارسال می رسید . پل های چوبی توجهم را به خود جلب کرد ؛ با بچه ها به آنسو رفتیم و باز بازار عکس داغ شد . مانی دوباره بهمان پیشنهاد گرفتن عکس داد، که با کمال میل پذیرفتیم .
روی پل چوبی نشستیم و او چند عکس از زاویه های مختلف ازمان گرفت . ازش تشکر کردیم و
romangram.com | @romangram_com