#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_379

بود و منظره ای بس بدیع داشت . ارغوان باز در غالب عکاسی حرفه ای فرو رفت و صدای چیلیک چیلیک فلش دوربینش هر لحظه به گوش می رسید . بعد از گشت زدن در باغ روی نیمکتی نشستیم. چشمه از وسط باغ می گذشت و صدای دلپذیر آب بسیار گوش نواز بود. فاطمه نفس عمیقی کشید و گفت :

ــ وای چقدر هوا خوبه ! چقدر خوشکله اینجا ! کاش آدم همیشه می تونست بیاد! لحن حسرت زده اش به منم منتقل شد:

ــ راست می گی ! ای کاش مامانم و نیما هم بودن ،خیلی بیشتر خوش می گذشت !

ارغوان با مهربانی نگام کرد :

ــ برگشتیم بیا یه جمعه قرار بذاریم با هم بریم شاه عبدالعظیم ؛ دوست دارم با مامانت آشنا بشم .

ــ فکر خوبیه ! باید یه جا ببرمشون وگرنه دلم آروم نمی شه. فاطمه با لحن بچه گانه ای گفت :

ــ منم می برین آیا ؟

بهش نگاه کردم:

ــ دوسداری چرا که نه ؟ تو هم بیا !

فاطمه از خانواده ى ثروتمندی نبود. هر چند وضع زندگیشان خوب بود و جزو قشر مرفه جامعه بودند ؛اما رفتار و واکنش ارغوان بهم این امید را داده بود که شاید فاطمه هم مانند او عمل کند. هنوز در فکر بودم که صدای یک ملودی توجهم را جلب کرد. هر دو با تعجب مرا نگریستند و

.من شانه بالا انداختم ارغوان گفت:


romangram.com | @romangram_com