#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_378
با همدردی گفت :
ــ بهش محل نذار، اجازه نده انقدر روت تاثیر بذاره .
ــ نمی خوام بهش اهمیت بدم ارغوان ولی هر چی بیشتر می گذره عزمش جزم تر می شه .
این دیگه داره منو می ترسونه .
ــ هیچ غلطی نمی تونه بکنه ! فقط نباید محل سگم بهش بدی. هر چی جوابش رو می دی بجای اینکه خیط شه ، پررو تر می شه .
سرم را تکان دادم :
ــ دقیق همینطوره ؛ موندم چه رفتاری بکنم باهاش !
ــ فعلا این دو روز رو نادیده اش بگیر، تا برسیم تهران ببینیم چی می شه. لحن دوستانه اش کمی آرامم کرد و بی اختیار سرم را روی شانه اش گذاشتم و او مشغول بازی با انگشتام شد و در سکوت بهم اجازه داد فکر کنم . مقصد بعدیمان باغ تالار نیاسر بود ،که
بزرگترین پارک نیاسر است . از اتوبوس پیاده شدیم و وارد باغ بزرگی شدیم که پر از درختان کهنسال و رفیع بود . این باغ جزو آثار تاریخی نیاسر بود که به مرور زمان از بین رفته بود و
فقط یک کوشک ازش باقی مانده بود . چشمه اسکندریه از میان همین باغ عبور می کرد. شمس که گویا مسولیت گروه با او بود، رو به دانشجویان گفت :
ــ فقط یک ساعت اینجا استراحت می کنیم تا بتونیم قبل تاریکی هوا به کاشان برسیم و جاهای دیدنی اونجا رو هم ببینیم ؛ پس لطفا سر یک ساعت همگی همین جا حاضر باشین . گروهی به گوشه گوشه ى باغ سر زدیم و دوباره دیدن آن همه زیبایی و عظمت مرا از فکر کردن به امیر علی غافل کرد و همه ى حواسم معطوف به حرف های راهنما شد . آبشار از نمای باغ پیدا
romangram.com | @romangram_com