#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_377
ــ چی شده ؟
بی حال جواب دادم :
ــ هیچی ، چی می خواست بشه ؟
ــ به من دروغ نگو نورا ،قول دادی! نگام به سمتش چرخید. به ناگاه حنجره ام به بغض نشست .آشوب چشمام ارغوان را واداشت که با دلواپسی بپرسد :
ــ جون به سرم کردی نورا ! چی شده یهو؟ نگام را ازش گرفتم :
ــ هیچی ارغوان ، فقط یهو دلم گرفت . دستم را میان دستاش گرفت و فشرد :
ــ چرا دیوونه ؟ همین چند دقیقه پیش که داشتی ذوق مرگ می شدی !
ــ زود خوب می شم . یه بحث فرسایشی دیگه با امیرعلی داشتم.
ــ می دونستم پسره راحتت نمی ذاره ؛ ناراحتت کرد ؟
بغضم بیشتر شد و افسوس نداشتن آن حلقه گل بیشتر به دلم چنگ زد:
ــ کار اون همیشه ناراحت کردنه .
romangram.com | @romangram_com