#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_376

ــ دلم می خواست برات هدیه بگیرم اما نمی دونستم قبول می کنی یا نه ؟

پوزخندی زدم و گفتم :

ــ واقعا نمی دونستی ؟ به نظرت امکان اینکه من ازت هدیه قبول کنم چند درصده؟ نگاش را به سمت دستاش کشاند و بعد دستش را بالا آورد. حلقه گل زیبایی تو دستاش ،خودش را به رخم می کشید. گل های محمدی معطر صورتی به طرز زیبایی دور حلقه پیچانده شده بود. باز نگاش را در نگام فرو کرد و حلقه گل را به طرفم گرفت. هجوم خون را به وضوح به سمت صورتم حس کردم و یک آن گرمم شد . قدمی به عقب برداشتم و با اخم بهش خیره شدم. صداش بلند شد :

ــ این هدیه رو ازم قبول می کنی چشم سیاه؟ فکر می کنم واقعا برازند اته !

اخم هام بیشتر شد و ترس از اینکه دیگران ما را ببینند عصبانیم کرد:

ــ یه بار دیگه بهت گوشزد کرده بودم که از انگشت نما شدن بیزارم . دیگه داری از حد خود ت

فراتر می ری آقای تهرانی ! هیچ مناسبتی نداره که تو بخوای تولدم رو تبریک بگی یا برام هدیه بگیری. هر چه زودتر هدیه ات رو بردار و از جلوی چشمام برو !

لحن کوبنده ام به جای اینکه خشمگین اش کند، لبخند به لباش آورد . حلقه ى گل را چند دور توی دستاش چرخاند و بعد از چند لحظه ى کشدار گفت :

ــ برات نگهش می دارم ، شاید یه روزی خواستی اش !

مات و مبهوت بهش نگاه کردم و او با همان لبخند عمیق و نگاه جذاب مرا تنها گذاشت .نگاه حسرت بارم تا مدتی روی حلقه ى گل ماند و آه از سینه ام بیرون پرید. امیرعلی حق داشت ،همین حالا هم با تمام وجودم آن حلقه ى گل زیبا را می خواستم ؛ نه حلقه ى دیگری ! که به وفور آنجا پیدا می شد. فقط همان حلقه ى گل حلقه شده دور دستاش را، که حالا عطر دستان امیرعلی ، صیادم را می داد و امیر علی چه می دانست در این بازی از همان روز اول او برنده شده بود و هنوز نادانسته در تکاپوی بردن در این بازی بود .

با حالی دمغ کنار ارغوان نشستم . به صورتم دقیق شد و پرسید:


romangram.com | @romangram_com