#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_375
ییشتر ذوق می کنی خواهر! در کنار هم و پشت سر اساتید و راهنمایی که بعد از ورود به شهر کاشان به جمعمان اضافه شده بود ، حرکت کردیم . غُرفه های گلاب گیری در کنار هم قرار داشت و مغازهایی که گلاب و عرقیات تازه را مستقیم و بی واسطه به معرض فروش گذاشته بودند . بوی عطر گل محمدی و گلاب در فضا آکنده بود و شور و نشاطمان را افزون می کرد . صدای آب ما را به جلوتر هدایت کرد؛ آبشار بزرگ و سرسبز نیاسر، با شکوه هر چه تمام تر در مقابل دیدگانمان قد برافراشت و زیبایی نفس گیرش ما را بیشتر به وجد آورد . فلش دوربین ارغوان مدام صدا می خورد. چه از مناظر و چه از ما در حالت های مختلف عکس می انداخت. با خنده می گفت :
ــ برای یادگاری ! انقدر زیبایی مناظر مرا به خود جلب کرده بود که اعتراضی نمی کردم و فقط با لبخند در مقابل لنز دوربینش ژست می گرفتم. اولین سفرم خارج از تهران به این بهشت زیبا، مرا حسابی از خود بیخود کرده بود . برای رفتن به کنار آبشار باید از دل کوه که مانند غاری حفاری شده بود، می گذشتیم . ارغوان کنار غار ایستاد و فاطمه ازش عکس انداخت . کمی گشت زدیم و بعد از انداختن عکس های بسیار به یکی از غرفه ها رفتیم ، برای دیدن مراسم گلاب گیری . مرد
صاحب غرفه با مهربانی و حوصله ازمان استقبال کرد. گرمی رفتارش ، لبخند را به لبانمان دعوت کرد . دیگ های بزرگ در یک ردیف پنج تایی قرار داشت. درهاشان باز بود. مرد دیگری کیسه های گل را درون دیگ ها خالی می کرد . دیگ ها که پر شد ، در هایشان محکم شد. زیر دیگ ها آتش افروختند . به هر دیگ لوله ى فلزی بلندی متصل بود که به دیگچه های دیگری در حوضچه ای پر آب وصل می شد. مرد برامان توضیح داد که گل ها بر اثر گرمای زیاد بهم فشرده شده و بخار تولید می کنند ؛ بخار از داخل لوله های فلزی عبور می کرد و به دیگچه ها می رسید و در آنجا به علت بودن در حوضچه ها به مایع تبدیل می شد . عمل تقطیر باعث به وجود آمدن گلاب تازه و خالص از برگ گل های محمدی می شد .
شمس ازمان خواست اگر خیال خرید گلاب تازه داریم، عجله کنیم ؛ چون هنوز جاهای زیاد دیگری برای دیدن مانده بود . به همراه بچه ها وارد یکی از مغازه ها شدیم و خرید کردیم .من فقط یک
شیشه گلاب خریدم و از مغازه بیرون رفتم . دلم می خواست باز هم آن آبشار زیبا را ببینم .غرق در زیبایی آفریده های خداوند بی همتا بودم. پس از گذشت دقایقی صدایی از فاصله ای نزدیک زیر گوشم گفت:
ــ تولدت مبارک چشم سیاه! به شدت جا خوردم و قلبم هُری پایین ریخت .محبت ته صداش دلم را به جنون کشانده بود. سرم که چرخید، درست کنارم ایستاد؛ در فاصله ای نزدیک .نگاهمان در هم گره خورد و او لبخندی شیرین به لب راند . با تعجبی که نمی توانستم پنهان اش کنم پرسیدم :
ــ تو از کجا می دونی تولدمه ؟! چنگی به موهای پر پشت اش زد و با نگاهی یک وری گفت :
ــ برای امیرعلی فهمیدن این چیزا مثل آب خوردنه چشم سیاه ، خیلی وقته که می دونم و واسه رسیدن به این روز و این لحظه انتظار کشیدم . چشام را تنگ کردم و باز سوالم تکرار شد :
ــ فقط بگو از کجا ؟! خندید و حالت جذاب صورت اش باز مرا حالی به حالی کرد :
ــ خیله خب لازم به این همه جدیت نیست ، بهت می گم ؛ از روی کارت ورود به جلسه ى امتهان! یه نگاه دزدکی بهش انداخته بودم. آه از نهادم برخاست. امیرعلی جدی تر این حرف ها بود و این حقیقت مرا پکر کرد .چرا که همه ى توجه او برای صید من بود و هیچ تعلق خاطری بهم نداشت . رویم را برگرداندم تا بیشتر از این دست و پام براش نلرزد . به هیچ قیمتی نباید اجازه می دادم از احساساتم بوی ببرد .غرورم برام ارزش داشت و امیرعلی تنها غرورم را نشانه گرفته بود .
سکوتم را که دید قدمی جلو نهاد و رو به روم ایستاد و با لحنی که به شدت خواستنی بود گفت :
romangram.com | @romangram_com