#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_374

قرار گرفت و برای فاطمه زبانی در آورد .فاطمه براش خط و نشان کشید و ساعت نشانش داد . شور و شوقشان مرا به دنیای فعلی برگرداند و به زحمت فکرم را از یاد چشمان پُر حرف امیرعلی منحرف کردم .



اتوبوس حرکت کرد و بعد از طی مسافتی پر پیچ خم که منظره ای زیبا و بس دل انگیز داشت ،

به شهر کوچک نیاسر رسیدیم .تمام طول مسیر دو طرف جاده ى باریک پر از بوته های کوتاه

گل محمدی بود و عطرشان از پنجره ى باز مشاممان را نوازش می کرد. شهر نیاسر با بافتی

قدیمی و خانه های کوچک آجریش ، در دامنه کوههای کرکس قرار داشت و به خاطر وجود .

قنات ها ى زیاد و چشمه اسکندریه زمین های زیادی را به زیر کشت برده بود.

اتوبوس در سراشیبی نگه داشت و همگی پیاده شدیم . باد ملایمی می وزید و طبیعت بکر و زیبا

انسان را به سر شوق می آورد. ارغوان جیغ کوتاهی کشید و ابراز احساسات کرد:

ــ خدای من، چقدر اینجا قشنگه! فاطمه با لبخند حق به جانبی گفت :

ــ بهت گفته بودم اینجا مثل بهشته ! حالا بریم جلوتر مراسم گلاب گیری رو از نزدیک که ببینی


romangram.com | @romangram_com