#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_373

ابرو بالا انداخت و با نگاهی عمیق و گرم و سوزان گفت :

ــ من تمام تلاشم رو می کنم چشم سیاه !

در حالی که دل نافرمانم داشت خام آن نگاه دلپذیر و گرم می شد ، اخم ها بیشتر در هم تنید :

ــ اگه می تونستی اغفالم کنی خیلی زودتر از اینا اغفال می شدم پسر جون ! واقعا باید بهت تبریک گفت ، خیلی حال و حوصله داری و هنوز بعد گذشتن این همه وقت باز امیدت رو از دست ندادی! لحن تمسخر آلودم اخم به صورتش آورد و نگاش رگه هایی از خشم به خود گرفت :

ــ این پنبه رو از تو گوشت در بیار که امیرعلی نا امید بشه و از تو شکست بخوره ! صبر من زیاده چشم سیاه ! در کمال آرامش رامت می کنم ! اتفاقا غزال هر چه چموش تر باشه رام کردنش بیشتر لذت بخشه !

به یکباره آتش خشمم جوشید و با نگاهی تیز و بُرنده و لحنی پر غضب گفتم :

ــ بهتره تو به خودت بیای آقا پسر، با این کارات نه تنها رامم نمی کنی ، بلکه بیشتر از پیش

ازت بدم می یاد و فاصله می گیریم ! تو چه جور صیادی هستی که هنوز راه و روش صید رو

نمی دونی ؟

آسمان چشماش به سرعت رنگ عوض کرد و خشمش بیشتر شد .برای لحظه ای حس کردم یک دنیا غم پشت آن خشم پنهان شده است. نتوانست چیزی در جوابم بگوید ، چون هجوم

یکباره ى دانشجویان به اتوبوس راه هرگونه جوابی را به روش بست . نگاش را بعد از مکثی طولانی ازم گرفت و روی صندلی اش نشست . رویم را برگرداندم و دستم را روی قلبم گذاشتم که داشت به شدت در قفسه ى سینه ام می کوبید و راه نفس کشیدنم را بسته بود. مبارزه با امیرعلی داشت سخت و سخت تر می شد و اطمینانم سست و سست تر. ارغوان دوباره کنارم


romangram.com | @romangram_com