#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_372
ــ خانم ها اگه اجازه بدین ازتون عکس سه نفره بگیرم ؟
نگاهی بینمان رد و بدل شد . فاطمه سریع دوربین را به دستش داد :
ــ ممنون می شیم ! کنار هم ایستادیم و به دوربین لبخند زدیم . صدای دو فلش هم زمان بلند شد. نگام که به اطراف چرخید ، امیرعلی را دیدم که گوشی موبایلش دستش بود و داشت از مانی عکس می انداخت .
مانی رو به ما گفت :
ــ یه بار دیگه بی حرکت بمونین ،این یکی خوب نشد ؛ دستم لرزش داشت.
و نگاه اخم آلودی به امیرعلی کرد. او با خنده چشمکی براش زد و رفت کنارش ایستاد. عکس که انداخته شد، زود چرخیدم و به اطراف نظر دوختم .چون زیر نگاه خیره و گرم
امیرعلی داشتم کم می آوردم . به ناگاه تمام تنم گُر گرفت و به شدت گرمم شد. پوفی کردم و از پله ها پایین رفتم . کتانی جدیدم مشکی بود؛ با شلوار کتان مشکی و مانتوی قهو ه ای تیره ، که در اصل مانتوی پلو خوریم بود و فقط مواقع خاص ازش استفاده می کردم . روسری کرم رنگ به شدت به پوست صورتم می آمد . از کنار امیرعلی که می گذشتم ، با صدایی آهسته که به شدت بم و سنگین بود گفت :
ــ چشم سیاه دوستداشتنی ! قلبم از حرکت ایستاد و بی اختیار نگاه بیقرارم سویش روانه شد. در نگاش حس عجیبی دل دل می کرد و دل بی تابم را بی تاب تر از پیش . نگاه دزدیدم و خودم را به اتوبوس رساندم .نفسم گرفته بود و تشنگی آزارم می داد. برای برداشتن بطری آب معدنی وارد اتوبوس شدم .تک و توک بچه ها روی صندلی ها نشسته بودند . من هم سر جام نشستم و بطری را به دهان بردم و یک نفس سر کشیدم .حالم که کمی جا آمد و ریتم ضربان قلبم منظم شد . صداش باز تو گوشم طنین انداخت :
ــ این رنگ خیلی به صورتت می یاد غزال !
به سرعت سرم چرخید و او را درست پشت سرم یافتم . اخم هام را نشانش دادم و گفتم :
ــ به خیالت با این حرفات خامت می شم ؟
romangram.com | @romangram_com