#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_371
ــ وای نمی دونی چقدر کیف داد فاطمه ! باور کن خیلی کمبود خواب دارم .
ــ باشه چون تولدته کاری بهت ندارم . هیسی گفتم و ادامه دادم :
ــ آروم تر دختر، می خوای به همه بفهمونی ؟
لبی به دندان گزید :
ــ اوخ اوخ ! نه اینکه شما رییس جمهور آمریکا هستی ، کسی نباید از تاریخ تولدت بویی ببره! لحنش مرا به خنده انداخت . صدای خنده ی ارغوان که بالا سرش ایستاده بود، ما راواداشت نگاهش کنیم :
ــ اینو خوب اومدی فاطمه خانم ، حالا اگه خواب ملکه ى انگلیس تموم شده ، بریم ما هم چند تا
عکس یادگاری بندازیم !
نگام به بیرون افتاد. ورودی شهر کاشان بودیم . یک آبنمای مصنوعی در آنجا قرار داشت که صخره ای پشتش بود. در میان صخره دری چوبی به سبک قدیم تعبیه شده بود که با چند پله از سطح زمین قرار داشت. طرف دیگر صخره آبشاری مصنوعی بود که بچه ها دسته دسته برای گرفتن عکس کنارش می ایستادند .واقعا زیبا بود و شور و شوقم را برانگیخت . بلند شدم و گفتم :
ــ وای چقدر خوشکله ! من می خوام کنار اون دره عکس بندازم !
فاطمه به تبعیت از من بلند شد و از اتوبوس پیاده شدیم. آفتاب مستقیم می تابید و هوا از تهران
گرم تر بود، اما برای من که عاشق گرما بودم بسیار لذت بخش می نمود. کنار در ایستادیم و چند عکس تکی و دو نفره انداختیم . ارغوان بالاخره توانسته بود به قول خودش مُخ ارشیا را بزند و دوربین دیجیتال مُد روزش را کِش برود. صدای مانی ما را متوجه او کرد. نگاهش که کردیم با آن وقار و متانت همیشگی اش گفت :
romangram.com | @romangram_com