#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_370

ــ خواهشا این دو روز منو از شنیدن حدس و گمان هاتون معاف کنین ؛ اومدم یه دو روز حال و هوام عوض شه .

جفت سریع عقب نشینی کردند . فاطمه گفت :

ــ راست می گه ، چشم من دیگه لام تا کام در این باره هیچی نمی گم !خیالت تخت! لحن مطمئنش ارغوان را به خنده انداخت :

ــ ببینیم و تعریف کنیم !

خنده ام گرفت در آن بلبشوی دلم . حق با ارغوان بود . امکان نداشت فاطمه زبان به دهن بگیرد. کنجکاوی جزوی از خصلت هاش بود. سوار اتوبوس که شدیم، ارغوان طبق قولی که داده بود ،

جاش را با فاطمه عوض کرد . فاطمه خوشحال و راضی کنارم نشست و بوسی برای ارغوان

فرستاد . کل کل میانشان برام لذت بخش بود و بیشتر اوقات بی هیچ حرفی فقط نظاره گرشان بودم. شمس نفر آخر وارد اتوبوس شد و بعد از نگاهی دقیق به همه ى صندلی ها پرسید :

ــ کسی که جا نمونده ؟

صدا های نه گفتن دانشجوها او را واداشت که سرجاش بنشیند و دستور حرکت بدهد. دو ساعت بعدی را در خواب گذراندم . جاده ى بی آب و علف کاشان مرا واداشته بود تا چشم روی هم بگذارم و استراحتی به خودم بدهم . با صدای همهمه چشمام را گشودم و نگاهی به پیرامونم کردم. اتوبوس ایستاده بود. فاطمه غرغرکنان زیر گوشم گفت:

ــ اینم از شانس من ! خانم عین دو ساعت رو گرفت تخت خوابید ! منم که اینجا نقش بوق داشتم !

با لبخندی بهش نگاه کردم :


romangram.com | @romangram_com