#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_369

دقایق طولانی به همان حال ماندم ؛ سرکه بلند کردم امیرعلی رفته بود . نفس آسوده ای کشیدم

و به فاطمه که صدام می کرد ،نگریستم . نگاش شیطنت داشت :

ــ این یارو ول کنت نیستا ! اینجا هم پیدات کرده !

ــ فاطمه تو رو خدا بی خیال شو ، با این حرفات به کجا می خوای برسی؟ ارغوان سرش را به سویمان خم کرد :

ــ می خواد تو رو هوایی کنه این دختر ، بهش توجه نکن !

فاطمه با اعتراض رو بهش گفت :

ــ چرا چرت و پرت می گی ؟ نورا که محل سگ به پسره نمی ذاره ! چرا بخواد هوایی شه ؟

من فقط اون چه که حسم بهم می گه رو دارم بهش منتقل می کنم، تا حواسش جمع باشه!

ــ دستت درد نکنه خواهر ، ولی حست یکم به بیراهه رفته انگار! من که هر چیزی تو چشمای این یارو می بینم، الا عشق! لحن رک و راست ارغوان به یک باره ته دلم را خالی کرد . با اینکه حقیقتی بود که خودم بهتر از او می دانستم اما باز به زبان آوردنش ناراحتم کرد و یک آن مرا به خودم آورد. واقعا تا کجا ها

می خواستم پیش بروم ؟این عشق یک طرفه برام چه حاصلی داشت ؟لابد سالها بعد تک و تنها

فقط به یادش دلخوش می کردم . سجاده را جمع کردم و با تشر به هر دو گفتم :


romangram.com | @romangram_com