#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_368
ــ حالا یه چند روز دیگه با ما امتهان کن، شاید این دفعه فرق بکنه . از همین الان شروع کن خواهر.
منم با تاکید گفتم :
ــ آره ارغوان ، یه چند روز دووم بیاری بعد دیگه خودت دلت نمی خواد ولش کنی. با تردید دنبالمان آمد . بعد از گرفتن وضو به اتاقک نماز خانه رفتیم . چادر های گلدار سفید گوشه ای منظم چیده شده بود. فاطمه چادر مشکی اش را برداشت و یکی از چادر ها را سرش
کرد و دوتا ى دیگر برای ما آورد .چادر ها را سر کردیم و در یک ردیف به نماز ایستادیم .فاطمه با خنده گفت :
ــ ارغوان خانم شانست گفته، نماز شکسته است !
من خندیدم و ارغوان با چشم غره ای که به فاطمه رفت ، قامت بست . خنده ام جمع شد و من هم قامت بستم .
سلام نماز را که دادم ، نگام از پنجره باز اتاقک به روبه روم افتاد . امیرعلی آنجا ایستاده بود و
با نگاه خاصی بهم زل زده بود. دلم در سینه فرو ریخت. باد ملایمی که می وزید، موهاش را به این سو و آنسو می کشاند . یک تیشرت آستین کوتاه سبز، به همراه شلوار مشکی تنش بود.
بازوهای پر پیچ و خم اش را به نمایش گذاشته شده بود .
بعد از لحظاتی مسخ شدگی به خودم آمدم و سریع به سجده رفتم :
ــ خدایا منو ببخش دارم موقع عبادت تو به مرد نامحرم فکر می کنم و قلبم برای اون به تالاپ تولوپ افتاده !
romangram.com | @romangram_com