#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_367

لبخندش تکرار شد و بعد از اطمینان خاطر از داشتن غذا از کنارمان رفت .

تا آخر غذا از مزه پرانی های امیرعلی مستفیض شدیم . از آن فاصله ى نزدیک بوی عطر تلخش به زیر بینی ام می زد و حال دلم را زیر و رو می کرد . این کشش و این اشتیاق نسبت به او را باور نداشتم . به سرعت غذام را تمام کردم و رو به فاطمه گفتم :

ــ برای نماز می یای ؟

سر تکان داد و بعد از سر کشیدن لیوان دوغ بلند شد. ارغوان بلاتکلیف نگامان کرد :

ــ پس من چی کار کنم ؟

همیشه همین طور بود . زمان هایی که من و فاطمه برای نماز می رفتیم، ارغوان دور و بر

نماز خانه پرسه می زد و انتظار می کشید . فاطمه با خُشرویی گفت:

ــ شما هم پاشو باهامون بیا ! بعد این همه وقت خیلی واسه ما دو تا اُفت داره که نتونستیم تو رو بیاریم سمت خودمون !

با نامیلی بلند شد و دنبالمان آمد . بیرون غذاخوری گفت :

ــ دلم می خواد بخونم ولی خیلی سختمه . یه دو سه روز که می خونم خسته می شم ،

می ذارم کنار. فاطمه بهش نگریست :


romangram.com | @romangram_com