#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_366
قاشق به دست بهم خیره شد :
ــ زبان سرخ سر سبز می دهد برباد غزال! مراقب حرفایی که می زنی باش !
ــ اگه نباشم چی می شه ؟ اون روت رو نشونم می دی؟ خُب بده ! انقدر تهدیدم کردی که به شدت کنجکاوم ببینم اش و یه عرض ادبی بهش بکنم !
مانی که کنارش نشسته بود، از شدت خنده سرش را توی ظرف غذاش فرو کرد. از این سو فاطمه و ارغوان هم دسته کمی از او نداشتند. امیرعلی تبسمی پر غیظ به لب نشاند :
ــ اگه خیلی مشتاقی حاضرم نشونت بدم !
فقط براش ابرو بالا انداختم . صدای شمس ما را از بحث بیشتر باز داشت :
ــ خانم ها آقایون، همگی غذا دارن ؟
نگام به سویش روانه شد . اوهم مشغول دید زدن من بود . بهم لبخندی زد وبا توجه ی خاصی پرسید :
ــ چیزی لازم ندارین ؟
محجوبانه گفتم :
ــ نه استاد تشکر همه چیز هست .
romangram.com | @romangram_com