#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_365
سرم را به سمتش گرداندم. پشت میز کناری نشست و نگاه مشتاقش را بهم دوخت:
ــ انقدر دیر کردی که فکر کردم دیگه نمی یای ! یک وری نگاش کردم و در حالی که دلم در سینه بالا و پایین می پرید گفتم :
ــ منتظرم بودی ؟
ــ بی صبرانه !
ــ وقت ات رو تلف کردی آقا پسر!
ــ نمی تونی یکم مهربون تر باشی؟ طپش قلبم تحت تاثیر نگاه و کلامش بیشتر شد، اما ابرویی بالا انداختم و با نگاه نافذی جواب دادم:
ــ بد اخلاق تر چرا ، ولی مهربون تر هرگز ! لبش به لبخندی از هم باز شد . این جناب به قول فاطمه پُر مُدعا ، انگار هر چه بیشتر ازم نیش می خورد، راغب تر می شد به شکارم . این بهم گوشزد می کرد که در مقابلش فقط سکوت
جوابگوست، اما زبانم مانند دلم نافرمان بود و به صورت خودکار پاسخش را می داد. ظرف غذایش را که تازه براش آورده بودند ، به سمت خودش کشید و نگاهی بازیگوشانه بهم انداخت:
ــ اونم به وقتش درست می شه ! از قدیم گفتن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره !
من هم ظرف غذام را پیش کشیدم و گفتم :
ــ قدیمیا اینم می گفتن که شتر در خواب دیند پنبه دانه !
romangram.com | @romangram_com