#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_364

ــ اما این خیلی زیاده دخترا ، بذارین حداقل نصف هزینه رو خودم بدم .

ــ نخیر لازم نکرده !

ــ فاطمه جان من حتی برای تولدت بهت کادو ندادم ، قبول این کادو خیلی سخته . لبخندی به شیرینی عسل رو لباش سُر خورد :

ــ خیلی بیشتر از اینا به گردن من حق داری ! یادت رفته چقدر باهام درس کار کردی ترم پیش ؟

الانم که هر هفته سر کلاست دارم رایگان می شینم . این کادو هم برای تولدته هم یه جورایی تشکر واسه کارایی که برام کردی ! ــ واقعا لازم نبود ، تو رفاقت که این حرفا رو نداریم . من با جون و دلم باهات کار کردم . دوباره مرا بوسید :

ــ منم با جون و دلم این کادو رو بهت می دم . دیگه توش چون و چرا نیار! خوشبختی که شاخ و دم نداشت، داشت ؟ از همان دیشب مورد لطف و مرحمت عزیزام قرار گرفته بودم . اینکه همه کمبودهام را می فهمیدند و تلاش می کردند برای مرتفع کردنشان؛ نهایت سعادت یک انسان بود. لبخندی از ته دل روی لبام جاخوش کرد:

ــ فدای هر دوتون ، با کمال میل قبولش می کنم و ممنونتونم .

هر دو را بوسیدم و با خنده به طرف غذا خوری رفتیم .

دور میزی چهار نفره نشستیم و منتظر رسیدن غذا شدیم . رایحه ى عطری دلنواز به مشامم رسید

و بعد از آن صدایی از کنار گوشم که گفت :

ــ سلام چشم سیاه !


romangram.com | @romangram_com