#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_363

گوشهام تیز شد و نگام را متوجه شان کردم. از جمعیت کمی فاصله گرفته بودیم .ارغوان زود بغلم کرد و با مهربانی گفت :

ــ تولدت مبارک نورا جونم !

چند ضربه به پشتش زدم :

ــ ممنون، فکر کردم یادت رفته !

فاطمه او را به عقب هل داد و خودش مرا به آغوش گرفت و هر دو گونه ام را بوسید:

ــ تولدت مبارک خانم دکتر !

بهشان لبخند زدم :

ــ ممنون بچه ها ! ارغوان با ذوق گفت :

ــ یادمون نرفته بود، در اصل همه اصرارم برای اومدنت واسه همین بود !

این سفر هم با کل هزینه اش کادوی مشترک منو فاطمه ست. دوست داریم حسابی خوش

بگذرونی ! نگاه قدر شناسانه ای بهشان کردم :


romangram.com | @romangram_com