#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_362

نگاهی با تعجب بهش کردم :

ــ تو اون معده ی فسقلی تو مگه چقدر جا داره دختر؟ دستم را گرفت با هم از اتوبوس پیاده شدیم . همان طور که منتظر فاطمه بودیم گفت :

ــ جا داره ، تو حرص اونو نخور !

فاطمه پیاده شد و با اخم و تخم به کنارمان آمد . پوف بلندی کشید:

ــ وای مُخم ترکید ! اکسیژن مغزم تموم شد خواهر! ارغوان دست دور شانه اش انداخت :

ــ خسته نباشی گلم ، زند ه ای هنوز ؟!

یک قدم عقب رفت و با لحنی پر تهدید گفت :

ــ بعد ناهار جاهامون عوض می شه ، گفته باشم !

ارغوان با خنده گفت :

ــ باشه بابا ، حالا چرا کفری می شی ؟ امروز یه روز خاصه ها هنوز فرصت نکردیم این

خاصی رو به طرف تبریک بگیم !


romangram.com | @romangram_com