#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_361

ــ یکم صبر می کردی خواهر، ما هنوز از تهرانم خارج نشدیما !

ــ بی خیال دختر ، هیچی تو سفر اندازه ى خوردن کیف نمی ده ! من باید تو ماشین یه سره دهنم

بجنبه! بردار یه مشت ببین چه حالی می ده !

مشتی تخمه برداشتم و به فاطمه اشاره زدم. طفلک تک افتاده بود و بغل دستی اش با پرچانگی هاش داشت مُخش را تیلیت می کرد. این از نگاه های گاه و بیگاه فاطمه به ما مشهود بود .ارغوان بسته ى

تخمه رابه طرف او گرفت. در حالی که یک مشت بر می داشت با حرص گفت :

ــ من یک حالی از شما دو تا بگیرم تماشایی !

ــ فعلا تخمه بخور ! انقدرم حرص نزن . بذار یه چند ساعت بگذره جامون رو عوض می کنیم .

ــ آهان این شد یه چیزی !

به گفتگویشان لبخند زدم و نگام از پنجره به بیرون افتاد . از بهشت زهرا گذشتیم و وارد اتوبان

تهران - قم شدیم و این شد آغاز سفر پر خاطره و صد البته پر ماجرایمان . ظهر که شد اتوبوس در یک استراحتگاه نزدیکی قم نگه داشت . کش و قوسی به بدنم دادم و بعد از ارغوان از جام بلند شدم : ــ وای انقدر چیز میز به خوردم دادی حس می کنم دارم می ترکم ارغوان ! کی جا داره برای ناهار؟ با خنده گفت :

ــ من !


romangram.com | @romangram_com