#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_360

چی می گذره !

ــ پسره مشکل داره خواهر ! ای کاش باهامون نمی اومد . می ترسم به پرو پات بپیچه نذاره

بهمون خوش بگذره .

ــ بیخود می ترسی ، حالا نیست من خیلی محل بهش می ذارم! فاطمه خودش را به طرفمان خم کرد :

ــ چی دارین پچ پچ می کنین؟ به منم بگین دارم از فضولی می میرم! من و ارغوان به خنده افتادیم و ارغوان گفت :

ــ چیز خاصی رو از دست ندادی ، نگران نباش !

ــ وای به حالتون قسمت های جذاب ماجرا رو بهم نگین ، مو به سرتون نمی ذارم !

ارغوان باز جوابش را داد :

ــ هنوز که ماجرایی در کار نیست خواهر جون ! صدای خنده ى بلند پسرها نگاه ارغوان و فاطمه را به آنسو کشاند. ارغوان با خنده ادامه داد :

ــ ولی گویا یه ماجراهایی تو راهه !

فاطمه بهم چشمک زد و به طور نامحسوسی به سمت امیرعلی اشاره کرد. اخم هام را نشانش دادم و براش با انگشت اشاره تهدید فرستادم. با خنده ابروهاش را بالا فرستاد و بیشتر حرصم را در آورد. قرار بر این بود که اول به کاشان برویم و فردا عصر موقع برگشت سری به بارگاه ملکوتی حضرت معصومه بزنیم . شوق زیارت، سفر دوستانه، شنیدن زمزمه های امیرعلی درست در چند قدمیم و همه ى اینها در روز تولدم ، حس خیلی خوبی بهم داده بود و لبخند از لبام جدا نمی شد. ارغوان بسته ى تخمه را گشود و به طرفم نگه داشت. به شوخی گفتم :


romangram.com | @romangram_com