#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_359
خنده ام گرفت و منتظر جواب امیرعلی شدم . با لحن سردی که مطمئنم حالا اخم هاش هم در هم پیچ خورده بود گفت :
ــ عادت ندارم کاری رو نصفه رها کنم استاد! ناخداگاه برگشتم و از لای دو صندلی او را دیدم . چند ردیف عقب تر ازما کنار مانی نشسته بود و نگاه خصمانه اش را روی شمس متمرکز کرده بود. نگام به سمت شمس کشیده شد ؛ خصم
نگاهشان شباهت عجیبی بهم داشت و برام این حالت عجیب بود. شمس با خونسردی گفت :
ــ پس دیگه حرفی باقی نمی مونه !امیدوارم این سفر به همه ی شما خوش بگذره .
روی صندلی اش نشست و به راننده دستور حرکت داد.
اتوبوس که به راه افتاد ارغوان با خنده گفت :
ــ خدا بخیر کنه این سفر رو ، با وجود این پسره ! نگام به طرفش چرخید و او ادامه داد :
ــ ذاتا فضول و شیطونه؛ باید تو همه چی سرک بکشه و یه اظهار فضلی بکنه .
باز از میان دو صندلی نگاهی بهش انداختم . بر عکس لحظاتی پیش داشت با شیطنت سر به سر مانی می گذاشت . این بشر گویا رویش از پارو بالا می رفت .هر آن به یک شکل در می آمد و این حرکاتش آدم را در شناختنش به اشتباه می انداخت:
ــ نمی دونم ارغوان ، هنوز بعد این مدت نتونستم درست بشناسمش و بفهمم واقعا تو سرش
romangram.com | @romangram_com