#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_358

جون هستن دوست جدیدم. نیما با ژست مردانه ای سلام داد و جواب شنید:

ــ این آقای مهربونم داداش نیمای گلمه بچه ها .

صدای کمک راننده که باز دانشجویان را به سوار شدن فرا می خواند، مانع صحبت بیشترمان شد . ارغوان دستم را کشید و من نگام را به نگاه نیما پیوند دادم :

ــ مراقب خودت و مامان گلی باش. سرش را برام تکان داد و گفت :

ــ حتما نگران هیچی نباش و حسابی خوش بگذرون آبجی! فرصت حتی لبخندی بهم داده نشد و توسط ارغوان از پله های اتوبوس به بالا کشیده شدم. پسر ها در قسمت عقب جاگیر شده بودند و دخترها قسمت جلو اتوبوس .همدان حرکت کرده بود و ظاهرا ما جزو آخرین نفرات بودیم . در ردیف دوم روی صندلی های خالی در یک راستا نشستیم . من کنار پنجره و ارغوان کنار دستم؛ فاطمه با کمی فاصله روی صندلی کناریمان نشست .

حس و حال خوبی داشتم . اولین سفر دوستانه ام بود. این تجربه می توانست برام به شدت هیجان انگیز و مطلوب باشد . با ورود اساتید همهمه ی دانشجویان کاهش یافت. نگام بازیگوشانه به جلو سرک کشید، تا ببینم کدام اساتید همراهمان می آیند. با دیدن شمس میانشان به شدت جا خوردم و مات و مبهوت بهش خیره شدم . متوجه ى نگام شد ، چشماش داشت می خندید و لباش تبسمی محو را به نمایش گذاشته بود. بعد از جاگیری اساتید شمس به حرف آمد؛ با همان صلابت و اخم های در هم تنیده که همه در موردش داد سخن می دادند. حتی خود من قبل تر از این ها گمان نمی کردم او حتی بلد باشد لبخند بزند .

نگاش را بین دختر ها و پسرها گرداند و یک سری نکات و قواعد سفر را یادآور شد. صدایی

دل انگیز و جذاب در سکوت بچه ها به گوشم خورد که گفت :

ــ استاد یهو بگین دارین می بریمون به اسیری! شمس با نگاهی پُر غضب جوابش را داد:

ــ آقای تهرانی اینها قواعد سفره، اگه فکر می کنین نمی تونین بهش عمل کنین هنوز دید نشده ،

اتوبوس را نیوفتاده !


romangram.com | @romangram_com