#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_357
ــ باز که دیر کردی دختر ؛ همه سوار شدن فقط ما موندیم.
سلام ارغوان خانم ! چشم الان می ریم سوار می شیم عجول جان! فاطمه به حرف آمد و گفت :
ــ زودتر خداحافظی کن بریم . چند بار اخطار دادن بهمون .
هول ولاشان مرا هم به دلهره انداخت و رو به نیما گفتم :
ــ داداش جونم خوبی بدی دیدی حلال کن !
کوله ام را به دستم داد و حینی که کمک می کرد روی دوشم بگذارم با خنده گفت :
ـــ حلال نمی کنم تا زودتر برگردی !
ــ همین حالا داشتی می گفتی از دستم راحت می شی !
بی پروا بغلم کرد و صورتم را بوسید :
ــ من غلط بکنم از این حرفا بزنم خانم دکترم ! خیلی مراقب خودت باش . با عشق بوسیدمش و از بغل اش بیرون آمدم . نگام به بچه ها افتاد که با لبخند بهمان زل زده بودند.
ــ نیما فرصت نشد دوستامو بهت معرفی کنم؛ ارغوان رو که دفعه ى قبل دیدی، ایشونم فاطمه
romangram.com | @romangram_com