#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_356

ــ دیدی همه با پدر مادراشون اومدن ، اونوقت تو می خواستی تک و تنها بدون ولی بیای!

ــ الان می خوای بگی تو ولی منی ؟

با خنده چنگی به موهاش زد :

ــ معلوم نیست ؟

ــ نوچ ! بیشتر به نظر می یاد داداش کوچولوی من باشی .

همان طور که از عرض خیابان می گذشتیم، بهم چشم غره ای زد و با حرص گفت :

ــ یه دو روزی نیستی حسابی از دستت نفس راحت می کشم !

ابروم بالا پرید :

ــ مطمئنی ؟!

ــ صد در صد! ــ خدارو شکر !هدف من آرامش توئه داداشی !

صدای ارغوان که مرا به نام می خواند ، حواسم را به او داد . همراه فاطمه به سویمان می آمدند. هر کدام یک کوله پشتی در دست داشتند. فاطمه چادر ملی سرش کرده بود و این باعث شده بود راحت تر به نظر بیاید. ارغوان بهم رسید و نفس نفس زنان گفت :


romangram.com | @romangram_com