#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_355
ــ نمی دونم چی بگم؛ دستتون درد نکنه . راضی نبودم به این همه زحمت ؛ قدرشو می دونم و به خوبی ازش استفاده می کنم.
لبخند رضایت با حرفام روی لبان جفتشان جا خوش کرد و نگاهشان درخشید .مامان گلی بلند شد و سرفه ای کرد و بعد گفت:
ــ پاشو مادر، برو وسایلت رو جمع کن ؛ صبح زود عازمی . غم باز به دلم نشست و با لحن عذرخواهانه ای گفتم :
ــ باور کنین اصلا حواسم نبود فردا تولدمه ؛همین امروز فهمیدم وگرنه از همون اولش قرار نمی ذاشتم . مامان گلی که مشغول آبکشی استکان ها بود گفت:
ــ دیگه چی ؟ آسمون به زمین بیاد تو باید بری به این سفر ! چه بهتر که روز تولدت بهت خوش بگذره . ما هم که تولدمون رو گرفتیم دیگه چه حرفی می مونه؟ نیما بهم چشمک زد :
ــ انقدر اما اگر نیار نورا خانم ، پاشو برو بگیر بخواب. من دارم از خستگی بیهوش می شم به احترام شما نشستم اینجا ! به خنده افتادم و گفتم :
ــ خُب پاشو برو بخواب برادر من ! از جاش بلند شد و با لحن مضحکی گفت :
ــ حالا که اجازه دادی پس می رم ! خنده ى من و مامان گلی بلند شد و او بی لبخند شب بخیر گفت و رفت که بخوابد. وقتی در اتاقم تنها شدم باز دل سرکشم به غم نشست . نگام به تلفن توی دستم افتاد . قدر دان این هدیه شان بودم
و یک جورایی از رویشان خجالت می کشیدم . قطعا خرید این هدیه براشان مصادف بود با روزها صرفه جویی و خورد خورد پول روی پول گذاشتن. تلفن را به یاد عزیزام بوسیدم و روی قلبم گذاشتم و آن شی جزو یکی از با ارزش ترین اشیا زندگیم شد .
*********
صبح با بدرقه ى مامان گلی و همراه نیما رهسپار دانشکده شدیم. هر کاری کردم نتوانستم راضی اش کنم باهام نیاید . پایش را توی یک کفش کرده بود که تا خودش مرا سوار اتوبوس نکند، دست بردار نیست . عاقبت کلافه از اصرارش قبول کردم و این شد که نیما به قول خودش مرا به دانشکده رساند . کوله ای پشتی ام را روی دوش اش گذاشت و با هم از اتوبوس پیاده شدیم. دو عدد اتوبوس بی آر تی جلوی در دانشکده پارک بود و جمعیت در حال جاگیری و خداحافظی بودند. نیما کجکی نگام کرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com