#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_354

نگام به بسته خشک شد و با بهت و ناراحتی گفتم :

ــ این دیگه چه کاریه ؟مگه فسنجون کادوی تولدم نبود ؟

مامان گلی بسته را بیشتر تو بغلم سُراند و گفت :

ــ چه حرفا می زنی مادر! فسنجونم مگه کادو به حساب می یاد ؟زود بازش کن ببین خوشت می یاد؟ نیما ذوق زده اضافه کرد :

ــ من دلم جای تو داره آب می شه نورا ! چقدر دست دست می کنی؟ نمی شد آن همه ذوق و شوقشان را نادیده بگیرم و بابت خرج پول هاشان سرزنششان کنم .

با دستایی لرزان بسته را گشودم و از دیدن جعبه ى موبایل دهانم از تعحب باز ماند و نگام فوری به نگاه مشتاق مامان گلی گره خورد . اجازه هیچ اعتراضی بهم نداد و سریع گفت :

ــ باید خیلی وقت پیش یکی از اینا واسه خودت می گرفتی ؛ شب نصف شب دیر می کنی دلم هزار تا راه می ره ؛ خودتم بهش احتیاج داری . تو این دوره و زمونه دیگه کمتر کسیه که موبایل نداشته باشه. اینم از همین موبایل ارزوناست ، نیما می گه نه دوربین داره و نه چی نیما ؟ به نیما نگاه کرد و نیما بهش یاد آور شد :

ــ بلوتوث مادرم !

مامان گلی برگشت سمت و منو ادامه داد :

ــ نه همینی که نیما می گه ! پس نگران نباش پول زیادی بابتش ندادیم .همین که همرات باشه

خیال منم راحت تره مادر. با نطق قرایی که مامان گلی کرد ، راه هر گونه اعتراض را به روم بست. جعبه را باز کردم و گوشی کوچک سفید رنگ را به دست گرفتم . نیما با علاقه در مورد سیم کارت و شماره تلفن برام توضیح داد و حتی با حوصله ى تمام طرز کارش را بهم یاد داد. بغضی به اندازه ى یک هلو راه گلوم را گرفته بود و در سکوت شور و شوقشان را تماشا می کردم . هیچ جمله ای برای تشکر این همه علاقه در لغت نامه ی ذهنم نمی یافتم . بالاخره بعد از چند دقیقه به حرف آمدم و با صدای لرزانی گفتم :


romangram.com | @romangram_com