#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_353

ــ خدا نکنه خانم دکترم ، بمونی برامون . با حرف مامان گلی از بغلش بیرون آمدم :

ــ بیاین سر سفره بچه ها، غذا از دهن می یوفته. نشستیم دور سفره ى کوچکمان که کیلو کیلو عشق می توانستی در آن سفره نقلی پیدا کنی.

روپوشم را همان طور نشسته در آوردم و گفتم :

ــ چه سور و ساطی هم راه انداختین ! من دیگه نمی تونم صبر کنم ، می خوام زودتر بخورم! مامان گلی بشقاب گل سرخی جهیزیه اش را از کمد در آورده بود. یک جورایی امشب حسابی

برام مایه گذاشته بود . این بشقاب ها براش عزیز بودند . یادگار مادر خدا بیامرزش که مامان گلی فقط در مواقع خاص روی کار می آوردشان . دلم از این حرکتش شاد شد و احساس بدم پر کشید و رفت .برام دو کفگیر برنج کشید و رویش چند قاشق پُر پِر و پیمان فسنجان سیاهِ سیاه ریخت و به دستم داد :

ــ بخور نوش جونت مادر، الهی که گوشت بشه به تنت !

بشقاب را گرفتم و گفتم :

ــ دستت درد نکنه عزیز دلم ، من خجالت بخورم یا این فسنجون خوش آب و رنگو ؟

نیما با خنده گفت :

ــ ببین یه کاری می کنه دهن آدم وا شه ها ! کم زبون بریز دختر! با خنده اش خندیدم و اولین قاشق غذا را به دهان بردم و از عطر و طعم خاص و دلپذیرش سر مست شدم . مامان گلی با عشق بهم خیره شد و نیما بشقاب پر شده ی بعدی را ازش گرفت. آن غذا به گفته ى مامان گلی گوشت شد به تنمان . از قدیم می گفتند که دعای مادر زود اثر می کند. بعد از جمع آوری سفره و شستن ظرف ها که داداش نیمایم زحمتش را کشید، مامان گلی با سینی چای و چند عدد شیرینی کنارم نشست. نیما کیفش را برداشت آمد درست نشست کنارم و بی مقدمه دست در کیفش کرد و بسته ای چهارگوش که به طرز زیبایی کادو پیچ شده بود ، بیرون آورد و روی پاهام گذاشت :

ــ از هر چی بگذریم سخن کادو خوش تر است! تولد بی کادو مثل نامه ى بدون تمبر می مونه !


romangram.com | @romangram_com