#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_352
ــ اطاعت قربان! می دانستم که می دانستند و این ها همه مقدمه ای بود برای جشن تولدی که انتظارم را می کشید. حق نداشتم با دل گرفته ام ناراحتشان کنم. نه حالا که قصد داشتم فردا را کنارشان نباشم. سفره ى شام پهن بود وغذای مورد علاقه ام انتظارم را می کشید. مامان گلی می دانست من جانم برای
فسنجان در می رود ، ولی خُب غذای گرانی بود و این سفره بهم می گفت مخصوص شب تولدم چیده شده است .نگاهش کردم و با ذوق گفتم :
ــ ای جونم فسنجون! دستت طلا مامان گلی مهربونم! رفتم و بغلش کردم .نمی توانستم بیش از این برای در آغوش گرفتن آن وجود پر مهر صبر کنم .
صورتم را بوسید و با مهربانی همیشگی اش گفت :
ــ تولدت مبارک دختر نازم. لبخند به لبام هجوم برد و با علاقه بوسیدمش . نیما مرا بیرون کشید و خودش بغلم کرد. بوسه ای مردانه به پیشانی ام نواخت . دسته ای از موهام را که توی صورتم ریخته بود ،
با انگشت کنار زد. لحنش دیوانه ام می کرد :
ــ تولدت مبارک آبجی بزرگه ، خیلی دوستت دارم !
نگام توی خرمایی نگاش نشست ؛ انگار که بابا جانم داشت بهم نگاه می کرد و لبخند می زد.
دلم مانند گنجشک در سینه بالا پایین می پرید . جلو رفتم و صورت پر جوشش را بوسیدم و گفتم:
ــ من فدای جفتتون بشم الهی !
نیما مقنعه را از سرم کشید :
romangram.com | @romangram_com