#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_351
هم بهم نداشتن ! آهی جگر سوز از اعماق قلبم تراوش کرد و از گلوم خارج شد. نگام پایین آمد و مامان گلی جانم
را دیدم که کنار پنجره ایستاده و با نگاهی پر محبت مرا زیر نظر دارد. برخلاف درون پر آشوبم بهش لبخند زدم و گفتم :
ــ سلام خانم خوشکله !
از لحنم خنده اش گرفت :
ــ سلام دختر ماهم، چرا اونجا نشستی ؟
نیما به کنارش آمد و گفت :
ــ چه زبونی هم می ریزه دختره ى مارموز! بلند شدم و با دست خاک روپوشم را تکاندم . رفتم سمتشان و گفتم :
ــ باز یه چیز پروندی که وادارم می کنه سر به سرت بزارما ! این شب آخری نذار حرصت بدم نیما !
خندید و مامان گلی اخم کرد :
ــ همچین می گی شب آخر آدم دلش ریش می شه مادر ! زود بیا تو ببینم .
براش احترام نظامی آمدم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com