#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_350
ــ نمی فهممت آقای تهرانی؛ نمی فهمم این جلز و ولز کردنات واسه چیه و چرا باید اصلا از تویی که هیچ ربطی به من و زندگیم نداری بترسم ! خسته نشدی از این بازی تک نفره که راه
انداختی ؟ هنوز نا امید نشدی ازم؟ تا حالا دیگه باید فهمیده باشی هرگز برنده ى این بازی که فقط و فقط یه بازیکن داره نمی شی ! یه بار دیگه می گم، برو دنبال کسی که برات غش و
ضعف کنه ؛ منو هم از داد و فریادات نترسون، من خودم گرگ باران دیده ام ! این نگاه خشم آلود و این فریاد ها منو نمی ترسونه، از میدون به درم نمی کنه! من خیلی قوی تر از ایناییم که تو خیالته. پس برای بار آخر می گم ، اونم جلوی یار غارت دیگه هیچ وقت واسه من قُپی نیا ! نورا تنها بیدی نیست که به این باد ها بلرزه !
جمله های آخرم ناخداگاه با صدای محکمی ادا شد و نگام بالاخره سگش را پیدا کرد. امیرعلی
بالاخره ساکت شد . شاید تصور همچین جوابی را ازم نداشت. پاشنه چرخاندم و ازشان فاصله گرفتم، در حالی که هنوز نگاش را احساس می کردم و دلم بی اجازه داشت براش تالاپ و تولوپ می کرد.
**********
پشت در خانه که ایستادم دلم گرفته بود. فردا روز تولدم بود و من بدون اینکه بخواهم داشتم مامان گلی و نیما را تنها می گذاشتم .هیچ سالی نشده بود که در کنار هم نباشیم .حالامفهوم نگاه
معنادار شان برام رو شده بود و اصرار بیش از حد ارغوان برای رفتن به سفر کاشان. به سستی وارد خانه شدم ، در حالی تمام شور و شوقم برای رفتن به این سفر به یکباره فرو کش کرده بود . چراغ روشن آشپزخانه بهم فهماند که عزیزام باز در مامن گاه همیشگی مان جمع اند. کنار حوض کوچک گوشه ى حیاط رفتم. روی سکوی سیمانی نشستم و شیر آب را گشودم . صدای شُر شُر آب وادارم کرد مشتی از آن آب خنک را به صورتم بپاشم . هوا بسیار دلپذیر بود و خنکی هوا نه آنقدر بود که سرد باشد و آنقدر که گرم . مَلَس بود ، طعم لواشک های مامان گلی را می داد . نگام به آسمان رفت . ستاره ای سوسو زد و لبخند تلخی به لب آوردم و در دل گفتم:
ــ بابا جونم یه تولد دیگه بدون حضورت اومد . یه سال بزرگتر شدم ولی تو نیستی که ببینی
ناز پرورده ات چقدر بزرگ شده ! نیستی ببینی هر روز دارم با چه مشقتی کار می کنم .با چه
قدرتی با بهادری و امیرعلی می جنگم . اگه بودی کنارم، شاید هیچ کدوم از اونا جرات نگاه
romangram.com | @romangram_com