#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_349
ــ شدید سرکار خانم !
من هم خنده ام گرفت. در اتاق شمس گشوده شد و هیبت امیرعلی پدیدار گشت .
با نگاه تیزی بهمان خیره شد. تیزی نگاش انگار به قلبم رسید که آن را به سوزش انداخت و خنده
را بر لبام خشکاند . با قدم هایی عجول به سمتمان آمد. مانی صاف ایستاد و دست به جیب با نگاهی مُفرح بهش خیره شد . صدای امیرعلی از خشم زیادش دو رگه بود :
ــ این روزا حواسم بهت هست چشم سیاه ! وادارم به کاری نکن که بعدش جفتمون ازش پشیمون شیم !
با وجود لرزی که از لحن ترسناکش به تنم نشست ، از تک و تا نیافتادم و با گستاخی گفتم:
ــ مثلا می خوای چیکار کنی پسر جون ؟ نکنه فکر کردی ازت می ترسم که این طوری برام شاخه شونه می کشی ؟
دستاش مشت شد و فکش را محکم بهم فشار داد . خاکستری چشماش مشکی شده بود و عضلات صورتش در هم پیچ خورده بود. مانی قدمی بهش نزدیک شد و تقریبا بینمان قرار گرفت. احتمالا از عکس العمل جناب امیرعلی ترسید. صداش چون نعره ى شیر دل کوچکم را به تب و تاب انداخت :
ــ اگه تا حالا نترسیدی پس مِن بعد بترس غزال ! بترس از وقتی که صبر امیرعلی تموم شه و کارد به استخونش برسه ! پاهام سست شد اما پا پس نکشیدم و با سماجت توی چشماش نگاه کردم:
romangram.com | @romangram_com