#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_348

ــ منظور خاصی نداشتم خانم تنها، فقط خودم هم مثل شما گیج شدم و هیچ تزی برای این رفتارهاش ندارم .

چشماش داد می زد که دروغ می گوید. به سمتش رفتم و قبل از اینکه از کنارش رد شوم بهش نظر دوختم :

ــ دروغگوی خوبی نیستی جناب مانی !

دوباره لبخند به لب آورد . دستی توی موهاش که مد روز کوتاهشان کرده بود ، کشید با شرمی ناخواسته گفت :

ــ انقدر تابلوئم یعنی ؟ از رفتارش که مانند پسر بچه های 10 ساله بود، خنده ام گرفت و بی اراده لبخند زدم : ــ شدید جناب ، بلد نیستین دروغ نگین! طبیعیه که بخواین هوای دوستتون رو داشته باشین . منم جای شما بودم همین حس و حال رو داشتم .

با اشتیاق نگاش را توی چشمام فرو کرد :

ــ خوشحالم که درک می کنین . امیرعلی برام همون قدر عزیزه که خانم افضلی برای شما. اسم ارغوان را که برد، چشماش برق زد. چشمام را تنگ کردم و پرسیدم :

ــ و شما چطور به این مقایسه رسیدین ؟

لبخندش تکرار شد و باز دستش را گذاشت توی جیب شلوار کتان مشکی اش :

ــ از رفتار شما دو نفر یه بچه ی10 ساله هم می تونه حدس بزنه تا چه حد به هم وابسته هستین! یک تای ابروم را بالا دادم :

ــ انقدر یعنی تابلوییم ؟! از اینکه حرفش را به خودش برگردانده بودم به خنده افتاد و با زرنگی گفت :


romangram.com | @romangram_com