#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_347
شمس بهش اشاره کرد و گفت :
ــ حتما آقای تهرانی! بفرمایید جلو. صدای قدم هاش با کوبش های بی امان دلم هماهنگ شد. از کنارم که رد شد، نگام به سمتش
سرک کشید .او هم از روی شانه اش نگاه زهر آلودی بهم کرد، که بند دلم پاره شد و تمام تنم را بی حس کرد . درست جلوم ایستاد و نقطه دیدم به شمس را کور کرد. بعد از لحظاتی به خودم آمدم کمی کج شدم و از کنار هیکل تنومندش به شمس نگریستم:
ــ ممنون استاد، پس تا سه شنبه . اجازه بدین مرخص شم ! دوباره با همان صورت جدی و خشکش بهم نگریست و با نگاهی پر حرف گفت :
ــ می تونین تشریف ببرین خانم. سریع خداحافظی کردم و از آن محیط خفقان آور فرار کردم. برام عجیب بود تغییر رفتار بی مقدمه ى امیرعلی . آن غضب تو نگاش خوف را به وجودم پاشاند. نگاش مانند نگاه به قاتل اش بود. از اتاق که بیرون آمدم ، نفسم را به شدت فوت کردم بیرون. مانی آنجا ایستاده بود و به رفتارم لبخند می زد.
ــ از میدون جنگ فرار کردین؟ دستی به مقنعه ام کشیدم و ناخشنود از اینکه حرکتم را دیده بود گفتم :
ــ عقل رفیق شفیق اتون پاره سنگ بر می داره گویا ! الان یه رنگه دو دقیقه بعد یه رنگ دیگه !
مانی خندید به دیوار تکیه زد و دستاش را توی جیبش گذاشت :
ــ اتفاقا برعکس ، امیرعلی همیشه آروم و پر از شیطنته اما یه چند وقتیه که رفتارش عوض شده باور کنین منم از رفتارهای عجیب جدیدش تو شوکم !
بند کیفم را روی دوش جابه جا کردم و با نگاه پرسشگری گفتم :
ــ چی می خواین بگین جناب مانی ؟ از طرز خطابم لبخند به لب آورد :
romangram.com | @romangram_com