#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_346

ــ فردا بیست و پنجمه ؟ نگاش را بهم داد:

ــ بله مناسبت خاصیه ؟

به سرعت سرم پایین افتاد و گفتم :

نه استاد ، هیچی !

خندید و با آوایی به شدت جذاب گفت :

ــ اگه نمی خوای نگو دختر خوب ، ولی دروغ هم نگو. شرمنده سرم بیشتر به زیر افتاد:

ــ خب حق با شماست! دوباره صدای خنده اش بلند شد:

ــ سرتو بالا بگیر، اصلا این حالت بهت نمی یاد دختر خانم! در همین لحظه در به صدا در آمد و اجازه ى هر گونه واکنشی ازم گرفته شد. در باز شد و من که ناخداگاه به آن سو چرخیده بودم، امیرعلی را در قاب در دیدم. پوست

صورتش از خشم تیره شده بود و از چشماش شراره های آتش بیرون می زد. زود نگاه ازش

دزدیدم ، چون دلم به یکباره از دیدن آن میزان خشم در سینه از حرکت ایستاد . شمس منتظر بهش نظر دوخت و صدای امیرعلی که از عصبانیت بم شده بود، در فضای اتاق طنین انداز شد:

ــ یه سوال درسی دارم استاد !


romangram.com | @romangram_com