#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_345
ضربه ای به در زدم؛ صدای با صلابتش مرا به داخل دعوت کرد . در را گشودم و گفتم :
ــ سلام استاد. نگاش که به دفترچه اش بود ، معطوف من شد و لبخند به لباش نقش زد. حالا این استاد بد عنق خیلی راحت و بدون هیچ تکبری راه به راه بهم لبخند می زد و مرا در حیرت این تغییرش
می گذاشت . صداش به گوشم رسید :
ــ سلام بیا تو. در را بستم و نزدیک میزش ایستادم :
ــ امری داشتین با من ؟ همان طور که چیزی توی دفترچه اش یادداشت می کرد گفت :
ــ اسمت روی توی اسامی اردوی فردا دیدم، خواستم بگم بابت جلسه ى فردا نگران نباشی؛ موکولش می کنیم به سه شنبه. لبم را به دندان گزیدم و دروغ چرا کمی خجالت کشیدم ، از مناعت طبعش :
ــ ممنونم استاد. راستش خیلی یهویی پیش اومد و من امروز تصمیم داشتم حتما این مطلب رو به اطلاعتون برسونم. سرش را بالا آورد و نگاه روشن اش را به چشمام دوخت و با تبسمی عمیق گفت :
ــ کار خوبی کردی دختر جوان؛ این استراحت و سفر برات واجب بود. برو و کمی برای
خودت وقت بذار! دوباره دفترچه را گشود و ادامه داد :
ــ پس فردابیست و پنجم اردیبهشت تحقیق رو تعطیل می کنیم .
جا خوردم و با صدایی متعجب پرسیدم :
romangram.com | @romangram_com