#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_344

کند و کاو می کرد ، ناراضی بودم . بالاخره کلاس به پایان رسید . شمس کیفش را برداشت و

نگاهی بهم کرد و گفت :

ــ خانم تنها چند لحظه لطفا تشریف بیارین به دفترم . با صدایی تحلیل رفته گفتم :

ــ چشم استاد !

از کلاس بیرون رفت . من کیف و کتابم را جمع کردم و رو به بچه ها گفتم :

ــ من می رم ببینم چی کارم داره، کلاس بعدی می بینمتون .

ارغوان با تاکید گفت :

ــ در مورد اردو بهش بگو. سرم را تکان دادم و از جا بلند شدم. فاطمه باز اظهار فضل کرد و گفت :

ــ بدو برو ببینیم واکنش پسر پُر مُدعامون چطوری می شه ؟ قول می دم مو به مو برات گزارش کنم !

نگاه اخم آلودی بهش کردم :

ــ لازم نکرده ! شما به درس و مشقت برس! صدای خنده اش بلند شد و مرا از رو برد. کلافه از دستش، از کلاس بیرون زدم و به دفتر شمس رفتم .


romangram.com | @romangram_com