#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_343

ــ نوچ ، نداریم !

ارغوان به خنده افتاد و میانجیگری کرد:

ــ حالا خوبه می بینی پسره رو اعصابش راه رفته ، تو هم بهش سیخونک می زنی ؟

نفسم را به شدت از بینی بیرون فرستادم :

ــ دیگه امنیت گفتاری نداریم خانم ! یعنی چی تا یکی یه چیز می گیم فرهنگ لغات این راه می افته و خودکار تا آخر ماجرا رو حدس می زنه ! شاید نخوام یه چیزو بهت بگم ! یک ضربه به پشت دستم زد و با اخم گفت :

ــ شما بیخود می کنی که نمی خوای ! همینه که هست ، آش کشکه خالته بخوری پاته نخوری هم پاته! صدای خنده ى ارغوان مصادف شد با آمدن شمس سر کلاس . از همان فاصله متوجه چشم گردانیش توی کلاس شدم و اخمی که ابروان پر پشت اش را بهم پیوند داد .ارغوان ریز، زیر گوشم گفت :

ــ داره دنبال تو می گرده به گمونم !

نگاه باز دارنده ای بهش کردم و آهسته ولی با تحکم گفتم :

ــ لطفا تو یکی دیگه شروع نکن !

خنده ى بی صدایی کرد که فاطمه هم همراهیش کرد . شمس شروع به تدریس کرد و در میان صحبت هاش تک تک دانشجویان را از نظر گذراند .بالاخره بعد از مدتی مرا یافت و نگاش تو نگام گره خورد. شگفتی توی چشمان میشی اش از دور هویدا بود . خیلی سریع به خودش آمد و به ادامه ى درس پرداخت . تا آخر کلاس نگاه های گاه و بی گاهش بهم می افتاد. چند باری

هم امیرعلی با تیز بینی اش نگاهش را دنبال کرد و به من رسید. از اینکه تا این حد در زندگیم


romangram.com | @romangram_com