#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_342
صندلی کناریم نشست. معترض به سمتش چرخیدم و گفتم :
ــ اینجا قبلا رزرو شده جناب! سرش را کمی جلو آورد و با نگاه پر شوری بهم خیره شد و با لحن اغوا گرانه ای گفت :
ــ یادم رفت دیشب زنبیلم رو اینجا بذارم ؛ شما به بزرگی خودت ببخش چشم سیاه ! امروز طالبم اینجا بشینم. با غیظ گفتم :
ــ باشه پس من می رم جای دیگه !
همین که خواستم بلند شوم زود گفت :
ــ شین سرجات چشم سیاه ! صندلی های پشتی همه پُرن ، باید بری ته کلاس! اخم هام در هم تنید . کیفم را برداشتم و گفتم :
ــ اونش دیگه به تو ارتباطی نداره ! با صندلیت خوش باش ! صدای خنده ى خفه ى مانی به گوشم خورد. از جام بلند شدم هم زمان فاطمه و ارغوان رسیدند. بهشان اشاره کردم که ته کلاس بیایند.
با استفهام دنبالم آمدند و روی صندلی های ردیف آخر نشستیم .ارغوان بی طاقت پرسید :
ــ چه خبر شده که تو از ردیف جلو دل کندی ؟ اونم تو کلاس شمس ! کلافه بهش نگاه کردم . قبل از اینکه دهان باز کنم، فاطمه گفت :
ــ ندیدی یارو جلو نشسته بود ؟ لابد گذاشته رفته بغل دست خانم نشسته که ایشون حاضر شده بیاد ردیف آخر! سرم به طرفش مایل شد و با لحن عتاب آلودی گفتم :
ــ چیزی هم هست که تو ندونی یا نتونی حدس بزنی ؟ دارم کم کم از این اخلاقت حرصی می شم! به جوش و خروشم خندید. ابرو بالا داد و با لحن حرص درآری گفت :
romangram.com | @romangram_com