#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_341
ــ چه بهتر! مگه اینکه تو معذورات گیر کنی یه کاری برای خودت بکنی! ما خیلی هم خوشحال می شیم تو بری ، وقت برای با هم رفتنمون زیاده خانم دکتر؛ یادت که نرفته؟ از یادآوریش لبخند به لب آوردم :
ــ نه یادمه ! هر جا بخوای می فرستمت داداشم !
هنوز ته دلم از تنها گذاشتنشان خاطرم مکدر بود، اما جرات رویارویی دوباره با ارغوان را
هم نداشتم. قولی داده بودم که باید بهش عمل می کردم . مامان گلی بعد از خوردن داروهاش
پاهاش را دراز کرد و در حال ماساژ دادنشان گفت :
ــ کی می ری مادر؟ چی باید با خودت ببری؟
ــ 5 شنبه صبح می رم ، جمع شب بر می گردم. فکر نکنم چیزی لازم باشه ،حالا باز می پرسم. نگاه معناداری بین آن دو رد و بدل شد که حسابی کنجکاوم کرد :
ــ چیزی شده ؟
مامان گلی زود نگاش را معطوف به گل های قالی رنگ و رفته که از چند جاش رفو شده بود، کرد و نیما لقمه ى بزرگی در دهانش چپاند که جلوی هر گونه پاسخ گویی اش را گرفت. شانه ای بالا انداختم و به خوردن سر گرم شدم . *****
چهارشنبه شور حالی بی نهایت بچه های کلاس را در بر گرفته بود و صدای پچ پچ و گاهی هیاهو از هر سو می آمد . گویا دو اردو هم زمان در دانشکده دایر شده بود و گروه دیگر به همدان اعزام می شدند . زودتر از بچه ها به کلاس رسیده بودم و مشغول تماشای شور و نشاط بقیه بودم .
نگام به در بود که امیرعلی و صد البته جناب مانی وارد شدند. پوفی کردم و مسیر نگام را تغییر دادم . این روزها بودن در کنارش داشت برام به مشکلی بزرگ تبدیل می شد. مستقیم آمد و روی
romangram.com | @romangram_com