#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_340
ــ نه بابا !
لحنم او را هم به خنده انداخت. دور هم نشستیم و شروع به خوردن کردیم، در حالی که لقمه تو
دهنم بود گفتم :
ــ مامان گلی با اجازه اتون آخر هفته می خوام از طرف دانشکده برم اردو .
نگاش متوجه ى من شد و نور امیدی درش تابید :
ــ کجا به سلامتی مادر؟ کمی سبزی خوردن از سبد کوچک سفید رنگ برداشتم :
ــ قم و کاشان ، البته خودم نمی خواستم برم ولی دوتا از دوستام انقدر اصرار کردن که ناچار شدم قبول کنم ؛ از نظر شما اشکالی نداره ؟ لبش به خنده از هم باز شد و ذوق زده گفت :
ــ معلومه که نه مادر! اتفاقا خیلی هم عالیه، بری یه دو روز یه بادی به کله ات بخوره حال و هوات عوض می شه، خسته شدی همش کارو درس ! نگران ما هم نباش با خیال راحت برو. از مهربانیش به وجد آمدم و آسوده لقمه ای دیگر گرفتم . نگام به نیما رسید. دادش کوچولوام
داشت با محبت تماشام می کرد:
ــ نیما دوس داشتم شما دو تا هم باهام بیاین ، یه جورایی دلم نمی خواد برم اما تو معذورات گیر افتادم .
چشمکی بهم زد :
romangram.com | @romangram_com