#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_339
احساس سبکی خاصی بهم القا شد :
ــ حسود خودتی داداش کوچولوی صورت جوش جوشی من! نیما که مشغول پهن کردن سفره بود، به سرعت نگاش را بهم دوخت و با اوقات تلخی گفت :
ــ از دست زبون تو که آدم حریفش نمی شه !
خندیدم و کنار سفره نشستم . حالتی معصومانه به خودم گرفتم و گفتم :
ــ وقتی اینو می دونی چرا حریف می طلبی برادر من ؟
مامان گلی بلند شد و هن هن کنان در یخچال را گشود. پارچ آب را برداشت:
ــ باز شروع شد ؟ شما دوتا نمی شه بی شاخه شونه کشیدن بشینین سر غذاتون ؟
سرم را یک طرفی خم کردم :
ــ من که چیزی نگفتم مامان گلی جون! نیما پوزخندی زد و تابه محتوای کوکو سبزی را وسط سفره گذاشت :
ــ بشین غذاتو بخور آبجی خانم ! بذار دهنم بسته بمونه !
از حالتش خنده ام گرفت :
romangram.com | @romangram_com