#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_338





در دلم غوغایی به پا شد . دستان لرزانم را به هم قفل کردم و گفتم :

ــ پاشین بریم بچه ها، انقدرن با حدسیاتتون مخم منو نخورین . کلاسمون دیر شد .

ارغوان بلند شد و متعاقب آن فاطمه . من هم با پوف بلندی که کشیدم بهشان ملحق شدم .در کنار هم و تحت مشایعت نگاه مستقیم امیر علی و مانی از بوفه خارج شدیم . در حالی که وجودم در بلاتکلیفی عجیبی دست و پا می زد .

با همان دل آشوبه کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه ى کوچکمان شدم . برق روشن آشپزخانه مرا به آنسو کشاند. پنجره اش باز بود و صدای خنده ى مامان گلی و نیما گوشم را نوازش کرد. سرم را از پنجره تو بردم و با لحنی که سعی داشتم شاد و سرحال به نظر برسد گفتم :

ــ سلام بر اهل بیت! حال و احوال ؟ بدون من چی می گین که صدای خنده اتون هفت تا خونه

اون ورترم رفته؟ مامان گلی لبخند مهربان اش را تقدیمم کرد:

ــ سلام به دختر گلم ، خسته نباشی مادر. بیا تو! نیما بلند شد و در حالی در را برام باز می کرد گفت :

ــ سلام خانم دکتر حسود ! بیا تو که شام حاضره .

رفتم داخل . مقنعه و مانتوم را همان اول در آوردم و موهام را باز کردم. سرم درد می کرد. هجوم افکار مختلف مغزم را خسته کرده بود . موهام را چنگ زدم و پوست سرم را ماساژ دادم .


romangram.com | @romangram_com